- حاجی آقا کی میاد؟
- آقا وقتی میاد که دل شکسته ها زیاد بشن.
...
آقا جان!
ما نا امید نیستیم.
بیا آقا
بیا آقا
این وبلاگ رو به نشانه ی اعتراض ترک می کنم. اعتراض به خودم.
این وبلاگ قرار بود در راستای انتظار و منتظر بودن و مهدویت و هر آنچه که در مورد آن می باشد باشد. اما از اهداف خود از همان ابتدا دور شد. هر روز به خاطر گذاشتن این اسم بر روی این وبلاگ خجالت می کشیدم و قدم زدن حروف و لغات و جملات و پست ها روی صفحه ی مانیتور منو رنج می داد و قدم زدن روی زمین رو سخت می کرد که چرا یه اسمی گذاشتی که یه ذره هم در راستای اون حرکت نمی کنی.
شاید دوباره اینجا نوشتم. اما متناسب با اسم مبارک این وبلاگ. اینجا قرار بود محل عبادت باشد؛ محل بزرگترین عبادات و اعمال امت رسول الله که انتظار فرج است. اما این آخری ها دیگه به اضمحلال کشیده شده بود. من از قافله ی انتظار عقبم. امیدوارم در روز موعود ما در صف یاران و همراهان و پا رکابان باشیم، نه دشمنان و معاندان و اشقیاء.
آدرس وبلاگ جدید:
صحیفه امام، جلد 19، صفحه 437
کامل آن در اینجا. حتماً بخوانید! نکات زیادی دارد.
کاش صاحب برسد بنده به زنجیر کند
این جوانان همه را در ره خود پیر کند
هیچ کس کاش نباشد نگهش بر راهی
چشم بر در بُود و دلبر او دیر کند
کاش چشم گل زهرا به دل ما افتد
با نگاهش به دل غمزده تأثیر کند
کاش از روی ترحم گذرد بر دل من
خود بسازد دل ویرانه و تعمیر کند
کاش صاحب نفسی همدم این خسته شود
که ز گرمی لبش مسأله تغییر کند
چند سالی است که از هجر رخش می گِرییم
کاش با نیمه نگه از همه تقدیر کند
کاش با آن قلم عشق شبی نام مرا
در میان صُحُف فاطمه تحریر کند
کاش روزی بزند تکیه به دیوار حرم
با همان لحن علی نغمه تکبیر کند
کاش جز مجلس او جای دگر پا ننهم
تا فقط مجلس او جان مرا سیر کند
پی نوشت: اللهم اغفر لی الذنوب التی تغیر النعم.
ای کاش همه ی این اتفاقاتی که این چند سال پیش اومد همش خواب می بود. و من خیلی بهم سخت گذشت تو این چند سال. از یه وقتی به بعد خواستم لجن های اطرافم و درونم رو تحمل کنم. و خواستم با اون ها هم زیستی مسالمت آمیز داشته باشم. اما اون ها مسالمت آمیز حالیشون نمی شد و هر روز بیشتر به من تعرض کردن و ته مانده های نور خدا رو هم می خواستن بگیرن که نمازهای پنج گانه روزانه تنها دلیل سیاه نشدن کامل من بود. امان از روزی که نماز را رها کنم که آن روز روز مرگ ارزشهای انسانی در درونم خواهد بود.
از استادی پرسیدم که تا چه اندازه باید اصول عقاید را مطالعه کنیم. فرمود: تا حدی که به گمراهی دچار نشویم. کلی سوال در ادامه اش داشتم که استاد عزیز خسته بود. باید بری دنبالش. و گر نه گم و گور می شی. خدایا قیمت تنبلی من این قدر نباشه که در آتش جهنم بسوزم. نجاتم بده!
در همین راستا تصمیم گرفتم برم کلاس؛ البته با راهنمایی یک دوست خوب که خدا جزای خیرش دهاد. چون شنیده ام که من عرف نفسه فقد عرف ربه. و اگر خدا را شناخت توحید را درک کرده است اگر توحید را درک کرد یک اصل اعتقادی را درک کرده است. این شناخت باید تا انجا باشد که گمراه نشوی.
دوشنبه ها ساعت 3 کلاس ساختار وجودی انسان، مدرسه قرآن و عترت(بالای خیابان 16 آذر- تقاطع پورسینا). سه جلسه ازش گذشته. بیشتر از این که کلاس اثر داشته باشه معلم برای من تاثیر داره.
پی نوشت: جدیداً جو افتاده بین یه عده که سیر منطقی این حرف ها چی بود. و حرف هایی که می زنی سیر منطقی نداشت. این موضوع از دو علت می تواند ناشی شود: یا نویسنده سیر منطقی را رعایت نمی کند و یا می کند. اگر سیر منطقی را رعایت نکند که حرف مخاطب درست است و باید در نوشتن مطالب توجه بیشتری داشته باشد تا نتیجه گیری ها درست باشند. و دوم این که سیر منطقی را رعایت کرده است ولی نتوانسته آن را به مخاطب خوب عرضه کند. که این ایرادی دو طرفه هست؛ هم مخاطب باید توجه بیشتری به سیر مطالب و ربط آنها داشته باشد و هم نویسنده برای فهم مخاطب توضیح بیشتری باید ارائه کند.
که هر دو حالت فوق در بسیاری موارد می آید. و در مجموع در فضای فعلی کشور ما سوء تفاهم و فکر نکردن موج می زند. این که مقصود نویسنده چیزی بوده و مخاطب نفهمیده و الی آخر. و همچنین نویسنده اشتباه کرده و عدم انتقادپذیری اش سبب انتقادهای بعدی شده است.
پی نوشت 2: الهی عظم البلاء
پی نوشت 3: آن کس که به روزگار لعنت می فرستد به خدا لعنت فرستاده است. چرا؟ مگر روزگار خداست؟ بماند برای بعد...
هنگام ورود سلمان به مدائن، مردم به استقبال
رفتند و او را برای سکونت در کاخ سفید و ایوان مدائن دعوت نمودند. او این
دعوت را به شدت رد کرد و گفت: «یک مغازه مانند ، در کنار بازار (محل
اجتماع مردم) برایم اجاره کنید تا در آنجا سکونت کنم و به تدبیر کارهایتان
بپردازم.»
حجره ی ساده ای در بازار برای او اجاره کردند. او هم در
آنجا سکونت داشت وهم آنجا را دادگاهی برای رسیدگی امور مردم قرار داده
بود.
اتفاقا روزی بر اثر بارندگی بسیار و طغیان رود دجله، سیلی آمد و
آن حجره و بسیاری از خانه ها و باغ ها را ویران کرد و مردم دچار سختی های
طاقت فرسا شدند، ولی در حجره ی سلمان جز یک فرش ساده و یک عصا و آفتابه ی
گلی و کاسه چیز دیگری نبود. سلمان آنها را برداشت و به بالای بلندی که آب
به آنجا نمی رسید، رفت و گفت:
«هکذا ینجوا المخففون یوم القیامه ؛ این چنین سبکباران در روز قیامت، نجات می یابند.»
سپس این دو بیت شعر را خواند:
یا ساکن الدنیا تاهب و انتظر یوم الفراق
و اعد زادا للرحیل فسوف تهدی بالرفاق
و ابک الذنوب بادمع تنحل من سحب الاماق
یا من اضاع زمانه ارضیت ما یفتی بباق
«ای
کسی که در دنیا سکونت گزیده ای آماده ی سفر آخرت و در انتظار جدایی و کوچ
از دنیا باش و برای این کوچ توشه ای فراهم کن که به زودی به کاروان های
رونده به سوی مرگ هدایت می شوی.
برای گناهان خود گریه کن و اشک های
خود را از پرده های چشمانت سرازیر نما، ای کسی که فرصت وقت را تباه ساخته
ای آیا به چیزی که فناپذیر است، دل بسته و خشنودی؟»
اول
م.ز.د.و.ر.ا گودر رو فیلتر کردن. آخه مگه گناه ما چی بود در گودر؟ نترسید برادران پلیس مجازی و وزارت اطلاعات. باور کنید راه مقابله با فتنه ها فیلترینگ نیست. انقلاب ما آنقدر حرف برای گفتن دارد که در تضارب آرا می تواند خود را باقی گذارد و شما هیچ وقت نخواهید توانست از بمباران اطلاعات جلوگیری کنید.
دویّم
امروز به امید خدا عازم کربلای ایرانم. با یه سری دانش آموز که تا حالا ندیدمشون. امیدوارم مفید واقع بشم و البته برای خودمم بابی باشه برای تفکر و تأمل در دفاع مقدس. شاید یه کتاب بخونم اونجا. هنوز نمی دونم چی.
سوم
دعا کنید راه خروج پیدا شه.
علامه جعفری یه چیزی گفت روحم رو تازه کرد. امیدوارم حرفش رو خوب بشنوم. گفت هر کار بزرگی که انجام می شه از اثر یک مراقبه ایه و اگر انسان تقوا پیشه کنه پرده های بسته شده براش مکشوف میشه.(نقل به مضمون)
من یتقی الله یجعل له مخرجا
چهارم
نابرد رنج گنج میسر نمی شود!!!
پنجم
یه مطلبم نوشتم که ایشالا بعد از سفر تایپش می کنم.
ششم
السلام علیکم یا اولیاء الله
شهدا شمع محفل بشریتند و مزارشان زیارتگاه اهل یقین است. عجب لذتی دارد لمس کردن خاکی که با خون شما متبرک شده است. ما را دوباره بپذیرید. با روی سیاه شده می آیم که ...
اگر چه بی کفایتم منتظر عنایتم
پرده بنه اگر چه من پرده دریده ام حسین
یا علی
التماس دعا
امروز وبلاگ یکی رو دیدم که احتمال یک درصدم نمی ده که وبلاگشو دیده باشم.
وبلاگ فوق العاده جالبی بود و اصلاً فکر نمی کردم که اون آدم این قدر ذهن تحلیل گر و البته پرسشگری داشته باشه و همیشه سر چیزایی که دیده بودم و با توجه به این که من آدم ظاهر گرایی هستم فکر می کردم اون بنده خدا اصلاً نمی تونه حرف بزنه و بنویسه و حداکثر دو خط اونم با زور. ولی دیدم فقط ماییم که از قافله جا موندیم. همه پریدن و فقط ما موندیم تو نفسانیات و سرگشتگی دنیایی خودمون و افکار باطلی که هیچ وقت به نتیجه ی خاصی نمی رسه؛ مخصوصاً این آخری ها که بدی های دیگه هم قاطیش شده.
إإإإإإإإإإإ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یادم رفت برای چی می خواستم این متن رو بنویسم. باور کنید هدف مقدسی بود. واقعاً یادم رفت. می خواستم به عنوان مقدمه از وبلاگ اون دوست عزیز هم دانشکده ای یاد کنم و بعد شروع متن و ... که کلاً همه چی یادم رفت.
ای بابا!!!
پیریه دیگه. کلاً یادم میره جدیدیا که اصلاً هدفم چیه.
الان یاد یه خاطره ای افتادم که کلی بهش خندیدیم همون روزا. ما با چن تا از رفقا تو ستاد دانشجویی دکتر محمود فعال بودیم و البته به همون میزانی که فعال بودیم مطالعاتمونم کم بود. یادمه چند بار رفتیم میدون ولی عصر برای شرکت در مباحثات و مناظرات خیابانی و طرح بحث هایی برای رسیدن به نتیجه. تبلیغاتی بود برای خودش. البته ما که می رفتیم می شد ضد تبلیغ.
یه بار سر یه بحثی وسط بحث یادم رفت چی می خواستم بگم. بعدش ملت کلی خندیدن و کلی ضایع شدم و طرف مقابلم گفت که فکر کنم این رو می خواستید بگید. خنده دار بود.
یه سری دیگه همین چند روز پیش تو میدون انقلاب می خواستم برم امیرآباد که یه دفه سر از سینما مرکزی در آوردم که پی بردم به این که دچار پیری زود رس شدم.(با اغراق البته)
آلزایمر گرفتم. به نظرم از غصه ی زیاده. زده به مشاعرم. خیلی غم دارم. انقدر ناراحتم از خیلی موضوعات(که همشم به خودخواهی هام بر می گرده و یه ذره هم به غمهای عالم بر نمی گرده و غم فلسطین و یتیما و ... نیست) که قلبم اومده تو دهنم و هر لحظه ای اشاره کنم اشک از چشمام جاری میشه.
واقعیتش از خود خواهی خوشم نمیاد. یادمه خواهرم که مرد تو وصیت نامش نوشته بود برای من گریه نکنید و گریه هاتون رو برای امام حسین بکنید که ما شایستگی گریه نداریم. خدایش بیامرزاد.
دلم لک زده برای یه زیارت عاشورای با صفا. یادمه تا پیش دانشگاهی هر هفته توفیق داشتم و می خوندم. الان شاید 7، 8 سال از اون روزا گذشته. می خوام گریه هام الکی نباشن. دلم تنگ شده. دلم تنگ شده برای روزایی که دنیا خواهی وجود نداشت تو حرفا و عمل و ... . الان مطلبم که می نویسم، راه که می رم، حرف که می زنم و کلاً هر کاری که می کنم همش بوی تعفن نفسانیت ازش می باره و همش به فکر اینم که نکنه یه جوری بنویسم که آبروم بره. البته زیاد برام مهم نیست فکر دیگران. ولی نفسانیت رو دارم. بد هم دارم. در حد بوندس لیگا.
دوست دارم عاشورا بخونم. و این از سر تقوا داشتنم نیست. از سر آرامشیه که گریه ی امام حسین بهم می ده. حس می کنم تو این دنیا نیستم. ولی تا از خونه در میام همه چی از یادم میره.
السلام علیک یا ابا عبدالله السلام علیک یابن رسول الله السلام علیک یابن امیر المومنین و ابن سید الوصیین السلام علیک یابن فاطمه سیدة النساء العالمین ...
مادر جان! این روزها خیلی به حضورت احساس نیاز می کنم. میگن آدما که پیر می شن بیشتر به محبت احتیاج دارن. شیرینی محبت مادرم زهرا در نور یقینه. با شیری که به کامم ریخت عشق حسین و حسنش رو تو وجودم جاری کرد. ولی این روزها فکر می کنم این محبت با سستی و اهمالم کم شده.
مادر جان! و اقبل علیّ اذا ناجیتک! روتو برنگردون. من دلم نازکه. زود می شکنه!
پی نوشت: این مادر! مادر من زهرا و مادر حسن و حسین علیهما سلام است. البته اگه ما رو به فرزندی قبول کنه.
